تبارشناسی ” خانه ” در آثار سینماگران جهان

با نیم نگاهی به نقد فرهنگی فیلم جویندگان اثر جان فورد

0
217

پرهام سرکشکی

بی گمان جهان دنگال است و فراخ و فراخیت برای انسانِ کم بنیه ی این روزگار اضطراب می زاید و تشویش؛ انسانِ نخستین برای گریز از فراخی جهان و برای آسودن حریمی می جست، شاید پستوی غاری و شاید پشته ای علفِ خشک، اما در طی چارفصلِ دوران او به حریمی ثبات مند در عینیت و ذهنیت خویش دست یافت به نام “خانه” ؛ ادوارد رلف در کتاب ” مکان و بی مکانی ” خانه را معرف ریشه های مردمی می داند که در آن خاک می زیند و آن را نمایانگر هویت جامعه ی محلی معرفی می کند. ریشه داشتن از نگاه رلف یعنی داشتن یک نقطه ی امن و یک فهم استوار از موقعیت شخص در رابطه با مکان و یک رابطه ی روحی و روانشناختیِ با معنا با محیطی که شخص در آن تجربه و نسبت به آن حس احترام و مسئولیت را داراست. ادوارد رلف مکان را چیزی ثبات مند و ریشه دوانیده در خاک تاریخ و جغرافیا می داند و لامکان را تجلی ریشه کن شدن و قطع ارتباط آدمی با خویش و دیگری می پندارد. وی خانه را نماینده ی مرکز عمیق وجود انسان معرفی می کند و ریختِ خانه را نمایشگری از شرایط رفتاریِ فرد در قبال خویش و جامعه ی پیرامونش می داند. خانه نخستین عالم و دنیای عینی ست که کاملا به انسان تعلق دارد، جایی که فقدانش فقدانِ رویا، خاطره، ذهنیت و چیزهایی از این دست را رقم می زند که بی گمان همه آنان را مکانیتی ثبات مند و عینی خلق می نماید. یک خانه تنها ساختاری عینی برای آسودن و تفکیک مرزهای فردی با جمعی نیست بلکه محیطی ست که در خویش آبستن تاریخچه ی فردی افراد، رنگ ها، بوها، شخصیت ها، عواطف و معنویاتی ست که تا به آن روز از آن محیط عبور کرده اند، چیزی که “کریستین نوربرگ شولتز”  در آثار خویش “روحِ مکان” می نامدش و می گوید انسان به واسطه ی بنا نهادن خانه به معناها حضوری عینی می بخشد و بناها را گرد هم می آورد تا شکل زندگی اش را به عنوان یک کلیت عینیت داده و نمادینه سازد؛ بدین صورت جهانِ زندگیِ روزانه ی وی به خانه ای معنادار تبدیل می شود که می تواند در آن باشد. خانه ی انسان محدودترین قلمروی شخصی اوست و برخوردار بودن از محیطی معنادار از نیازهای بنیادین بشر است؛ حال این محیط معنادار زمانی که قبای رنگینِ هنر را بر تن کند از معنایی دوچندان و فرارونده برخوردار می گردد ؛

برای مثال در سینمای شوروی پیکرتراش زمان “آندری تارکوفسکی” در آثار خویش “داچا” یا همان خانه را محلی برای رجعت انسانِ تهی از معنای مدرن می داند، رجعت به آن چه بوده و حالا نیست. داچا در آثار تارکوفسکی برای مثال در فیلم آینه یادآور دوران کودکی خود فیلمساز است، خانه ای که مدام از سقف نمورش باران می بارد و در همان باران به آتش کشیده می شود، صحنه های غریبی از این دست که با بررسی آثار دیگر وی می توان به این یقین دست یافت که این تصاویر فراتر از معرفی درونیات فیلمساز رفته اند و به نوعی نمایانگر تاریخ و فرهنگ شوروی سابق هستند؛ خانه ای که در فیلم کودکی ایوان در جنگی شوم طعمه آسمان و خاک می گردد و یا در فیلم ایثار برای جلو گرفتن از جنگی دیگر توسط مردی دیوانه در کشاکشِ آیینی فردی به آتش کشیده می شود و یا در فیلم نوستالوژیا مرد پریشان احوالی برای حفاظت از خانواده اش در برابر این عصر شوم آلود آنان را سالها در خانه ای محبوس می کند و آسمان را از آنان دریغ می دارد هرچند که آسمان دیگر نه شب پره ای دارد و نه زنجره ای و هرآنچه هست موشک است و صوتِ خوفناکِ جت های جنگی!

و اما کمی آنسوی تر در سوئد خنیاگر مرگ اینگمار برگمان خانه را جهانی مرموز توصیف می کند که پیرامونش را آب هایی بی مقصد فرا گرفته اند، حصری در حصری فراخ تر، جزیره موتیف ثابت آثار برگمان است و شخصیت های آثار وی گویی از ناگریزی چاره ای جز پناه جستن به خانه ندارند، خانه ای که در آن محیطِ بی فرجام و بی غایت ظهور دهنده ی درونیات و سایه های شخصی افراد است؛ برای مثال در فیلم همچون یک آینه خانواده ای در جزیره ای محبوس به سر می برند، جزیره ای که هیچ ندارد مگر آب و آب؛ دختر خانواده هر روز در پی صداهایی که می شنود در برابر دیوارِ زنگاریده ی اتاقک زیر شیروانی می ایستد تا شاید خدا بر او متجلی شود و او و خانواده اش را از ورطه ی منجمدی که در آن می زیند رهایی بخشد، اما خانه که خود نمایانگر روح جمعی و فردی افراد جزیره است به جای نشان دادن روح نجات بخش خداوند به دخترک عنکبوتی سیاه و غول پیکر را نشان می دهد و دخترک معصوم عقل و اختیار از کف می دهد و حتی حسیات خویش را که آخرین پناهگاه وی تا به آن روز بوده نیز از او سلب می شود و راهیِ تیمارستان که خود خانه ای دیگر است می شود؛ در فیلم های دیگر برگمان از قبیل پرسونا، ساعت گرگ و میش، سونات پاییزی، فریادها و نجواها، ساراباند و غیره نیز خانه نقشی ورای شخصیت ها ایفا می کند، خانه هایی که کابوس ها را می سازند، ایمان ها را می بلعند، جدایی و مرگ را رقم می زنند و انسان را به سوی سرنوشت محتوم خویش یعنی نیستی رهسپار می سازند؛

و اما دریونان اولیس مغمومِ سینما یعنی آنجلوپلوس از فقدان واحدی به نام خانه در آثارش تراژدی و شخصیت های دراماتیکی پدید می آورد، شخصیت هایی که جایی برای آسودن ندارند، شخصیت هایی در گذار و گذر که با تردید و شک بر سر مرزهای یونان چونان لک لک هایی سرگشته ایستاده اند و گام معلقشان به بلندای تاریخ می رسد، شخصیت هایی مانند مارچلو ماستوریانی در فیلم گام معلق لک لک که گویی در شعری بلند زندگی می کند و می آوارَد و خانه و مامنی ندارد مگر رویا و یا شخصیت های سرگشته ی فیلم دشت گریان که طبیعت و جامعه خانه را از آنان دریغ کرده و با توبره ای سرشار از غمِ بی مکانی جاده ها این گردن آویزِ سیاهِ جهان را به دنبال خانه ای در می نوردند و دیگر فیلم های او نظیر نگاه خیره اولیس، چشم اندازی در مه، زنبوردار و غیره که در تمامی آنها شخصیت ها در جستجوی جایی برای آرمیدن و بازیافتن هویت فردی و اجتماعی خویش هستند، امری که هیچگاه در این آثار به وقوع نمی پیوندد ؛

اما می رسیم به خدای دره ی مانیومنت یعنی جان فورد، مرد خانواده و کلیسا، دو نهادی که بدون داشتن مکانیتی عینی معنا نخواهند یافت، خانواده در جایی به نام خانه معنا می یابد و کلیسا نیز جایی ست که آن را خانه ی خدا می نامند و البته کافه های سرِ راهی به عنوان مکان های دراماتیک آثار فورد که آبستن حوادث گوناگون هستند زیرا که خانه ی موقت قاتلین، جایزه بگیران، گاوچرانان بومی و مهاجر و البته کلانترها و مردهای قانون است. پروتاگونیست های سینمای فورد نه تنها به دنبال آسودن و ثبات نیستند بلکه آگاهانه به آن پشت می کنند، با آمدنشان خانه های ویران را احیا می کنند و استحکامشان را در چشم و تیغه ی کمر میریزند و بر زین اسب با شانه هایی ستبر می نشینند و همانگونه که با طلوعی آمده اند با غروبی محو می شوند تا کردارِ نامیرای اسطوره ایِ خویش را حفظ نمایند . خانه در سینمای فورد مکانی ست که در آن عشق ها آغاز می شوند و تخت ها سرشار؛ مکانی ست که بوی نان و خاکستر داغ اجاقش انسان را اغوا می کند، اغوا می کند که بماند و دمی به هیاهوی جهان پشت کند و بیاساید اما شخصیت های سینمای فورد این اغوا را تاب نمی آورند و آن را پس می زنند زیرا که تقدیرشان چیزی نیست مگر رفتن و رفتن، گویی که غایت آنان سرگردانی ست و خدایان دره ی مانیومنت آنان را به نفرینی سخت و ابدی گرفتار ساخته اند. اما با بررسی فیلمی نظیر جویندگان شاید دریابیم که آنچیز که نفرین شده است قهرمان فیلم نیست بلکه خانه ای ست که ریشه هایش از خون بومیان امریکا تغزیه می کند، بومیانی که به خاک غلتیدند تا امریکای جان فورد پدید آید! “پاتریک دوویت” در کتاب “برادرانِ سیسترز” بر اساس آیینی سنتی از قبایل آزتک خانه ای نفرینی را وصف می کند که اگر شخص پای در آن بگذارد چونان پایبند خانه خواهد شد که دیگر توان خروج از آن را نداشته باشد و تا ابد در اسارت و رنج روزگار بگذراند. در سکانس ابتدایی جویندگان دوربین جان فورد از میان تاریکی خانه به دشتی آزاد و فراخ می نگرد، زنی که در خانه است در سیاهی و ظلمت یکسان با خانه در میانه ی نوری که از درب خانه به درون می تابد به حالت ضدنور دیده می شود طوری که گویی سیاهی زن را بلعیده است، آنسوی تر در دشتِ روشن سواری نشسته بر اسبی زرین به سوی خانه می آید و زن او را به سیاهی خانه فرا میخواند و قهرمان خسته از پیکارها و ماجراجویی های مدام به لطافت عشقی پنهانی آری می گوید و با ورودش ظلمت خانه را می نوشد. قهرمان مست و سرخوش از ثبات نویافته اش به یکباره خانه را ویران و دشت را غرقه در خون می یابد و چونان اودیسه ی مبتلا به نفرین خدایان سفری را آغاز می کند که هر فرسنگش سنگی ست گران از تردید و رنج که بر سینه ی اش سنگینی می کند. قهرمان در میانه ی راه نفرین زمین را در می یابد و می فهمد خون عزیزانش در قبال خون صاحبانِ معصومِ آن سرزمین که معصومیت نیز از آنان روی گردانیده ریخته شده است، اما توبه و بازگشت مسلک قهرمانان فورد نیست و شخصیت محوری ماجرا یعنی ایتن با فهمی که از حقیقت دارد تصمیم میگیرد به جای توبه در برابر خدایان و جهان راه انتقام در پیش گیرد و با خون دیگران خودش را غسل تعمید دهد اما غلظت این خون آنقدر زیاد است که چشم های قهرمان و ادراک وی را لحظه ای از او می ستاند و تا جایی که با لغزشی میخواهد گوهری که برای یافتنش این سفر خطیر را آغاز نموده نابود سازد، در این لحظه اما اصالت کم عرض و بنیه ی امریکای نو به داد قهرمان می رسد و جان فورد معصومیت و عشق را از طریق دخترک به چشمان ایتن باز میگرداند و دوباره سکانس ابتدایی فیلم به شکل تعکیس قرینه تکرار می شود؛ دوربین این بار از روشنی به سوی تاریکی خانه گام برمی دارد و قهرمان را به سوی خویش فرا میخواند، قهرمان با گامی لرزان پله را در مینوردد اما به یکباره پا پس می کشد، سیاهی خانه یکی یکی شخصیت ها را پس از ورودشان می بلعد اما قهرمان در روشنی دشت پشت به خانه می کند و به راه می افتد و خانه گویی که قهرمان و آزمون دشواری که پشت سر نهاده را به رسمیت بشناسد از اغوای مجدد وی سرباز می زند و درب خویش را می بندد و قهرمان را با آزادی و رهایی اش در دشتی فراخ و روشن تنها می گذارد و در انتها ترانه ای محلی تصویر را اینگونه همراهی می کند: و این آواز مردی ست که تقدیرش را به علف های رقصان در بادهای دشت گره زده است …

ارسال نظر

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید